ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

55

قصص الانبياء ( فارسى )

قصهء بيستم دعوت كردن ابرهيم نمرود را پس ابرهيم عليه السلام نزديك نمرود شد و گفت كه بگرو ، و بگوى كه خدا يكيست . نمرود گفت نگروم . خداى تو كيست و چه فعل كند و چه قوت دارد ؟ ابرهيم گفت خداى من آنست كه مرده را زنده كند و زنده را مرده كند . نمرود گفت من نيز توانم صنع « 1 » كردن . قوله تعالى : أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِي رَبِّهِ . « 2 » نه‌بينى يا محمد كه ابرهيم مناظره كرد و حجت آورد كه خداى من مرده را زنده كند و زنده را بميراند . نمرود جواب داد كه من نيز كنم . در قصه چنين آمده است كه ابرهيم نمرود را گفت كه مرا بنماى مرده زنده كردن و زنده ميرانيدن . نمرود بفرمود كه دو كس را از زندان بيرون آوردند كه بر ايشان قصاص واجب بود ، يكى را بكشت و يكى را آزاد كرد . گفت اين را كه كشتم بميرانيدم و آن را كه آزاد كردم زنده كردم . ابرهيم حجت ديگر آورد . گفت خداوند من ] b 52 [ آفتاب از مشرق برآرد چندين سالها . تو يك بار از مغرب برآر . نمرود فروماند . دانست كه نتواند . قوله تعالى . فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ . « 3 » علماء گفته‌اند ابرهيم را بود كه مر نمرود را گفتى كه مرده زنده كردن چنين نبود اگر توانى اين كشته را زنده كن . و ليكن با نادانان مناظره نبايد كردن . چنان كه گفت : وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً . « 4 » چون نمرود فروماند گفت ، من چند بار با تو مجادلت كردم خواستم كه

--> ( 1 ) - اين صنع ( 2 ) - البقرة 258 ( 3 ) - البقرة 258 ( 4 ) - الفرقان 63